شیر کوچولوی ما شیر کوچولوی ما ، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات کودکی شیرشاه

امروز جزو اولینهای امسال

امروز اولین برف زمستانی نه بلکه برف پاییزی همه جای شهر تهران رو البته اگه از ترافیک خیابونهاش بگذریم سرشار از زیبایی خودش کرد هه هه ننه سرما یه خورده زود رسید فکر کنم قطار سریع السیر سوار شده بود  خدا جون شکرت از این همه زیبایی و تنوع نعمتهات       ...
26 آذر 1391

واااااااااااااااااااااای اپل

برای دیدن نمایشگاه غنچه های شهر که رفته بودیم برج میلاد من خیلی ذوق رده شده بودم و همش با شادی تمام انطرفو اونطرف میدودم که یهو یه جا خشکم زد اخه چشمم افتاد به سیب سبز بزرگ ناخوداگاه داد زدم وااااااای اپل بعدش هم دویدم سمتش و با مهربونی زیاد خواستم بغلش کنم با این حرکت من اول همه هاج و واج نگاهم کردند وکمی بعد از خنده دلشونو گرفته بودند اونوقت بود که من داشتم با تعجب زیاد از کارشون اونهارو نگاه میکردم   ...
23 آذر 1391

برای وفای عهدشون به من رفتنیم ماهی خریدیم

سلام یادتون میاد یه روز نوشته بودم مادربزرگم بهم قول داد که بریم تا برام یه ماهی بخره تا من بتونم توی دستام بگیرمش چند روز پیش این اتفاق بالاخره افتاد و رفتیم یه ماهی خریدیم اینجوری: اول رفتیم مغازه پروتئین فروشی اونم از همه رقم دریایی و علف خوارو و دانه خور من چند تا از اونارو انتخاب کردم که برام بگیرند بعدش اونهارو بدون اینکه بدیم پاکشون کنند خردیم بردیم خونه ولی توی خونه فقط یکیشو بدستم دادند ولی تا میخواستم تو دستم بگیرمش همش لیز میخورد اه اه چقدر ماهیه کثیفه انگار نه انگار تو اب زندگی میکنه  حالا خوبه کلی هم شستنش بعد دادن به من میدونم چیکار کنم از دمش میگیرمش تا دیگه ...
20 آذر 1391