شیر کوچولوی ما شیر کوچولوی ما ، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه سن داره

خاطرات کودکی شیرشاه

التماس دعا

امروز تاسوعای حسینیه و باران نم نم میزند هوا کلی معطر شده ولی اینها رو بیاد ان روز دشت کربلا براتون مینویسم: باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه یادم امد کربلا را دشت پر شور و بلا را گردش ظهر غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را با صدای گریه های کودکانه وندران صحرای سوزان میدود طفلی سه ساله پر ز ناله، دلشکسته، پای خسته باز باران قطره قطره میچکد از چوب محمل آخ باران کی بباری بر تن عطشان یاران تر کنند از آن گلو را آخ باران ..آخ باران ...
4 آذر 1391

هیراد در مجله شهرزاد

امروز با مامان جون منظرم طبق عادت اول هر ماه رفتیم کیوکس روزنامه فروشی تا شماره جدید شهرزادو بگیریم البته اینبار با اشتیاق بیشتر چون میدونستم عکسم قراره توش چاپ بشه توی صفحه آگهی مربوط به آتلیه سها که اینبار عکسهای نفرات برگزیده جشنواره رمضان وسفره افطارو سفارش داده بودند عکسمو که دیدم مجله رو به هیچکس نمیدادم اخر سر هم با شیطنت رفتم روی میز تلویزیون نشستم و پائین هم نمی اومدم تا اینکه قول گرفتم برام ماهی تازه بگیرند تامن تو دستام بگیرمش انها هم قبول کردند و من هم اومدم پائین ...
1 آذر 1391

بدون عنوان

بیایید در این ماه محرم اشکی نریزیم اما اشک از چهره ی مظلومی پاک کنیم انوقت با افتخار بگوئیم یا حسین ...
30 آبان 1391